امیرحسین عبدی

اندیشه های فرهنگی سیاسی

امیرحسین عبدی

اندیشه های فرهنگی سیاسی

امیرحسین عبدی

ای مردم‼
از دو چیز بیشتر از هر چیز بر شما بیمناکم!
متابعت از هوای نفس و آرزو های دور و دراز!
پیروی از هوای نفس٬ انسان را از مسیر حقّ باز می دارد!
و آرزوی دور و دراز، آخرت را از یاد می برد!
نهج البلاغه /خطبه۴٢

کلمات کلیدی
۱۱
خرداد

tataloo


تا دیروز وقتی که می گفتیم موسیقی تتلو برای فرهنگ ما خوب نیست؛ شعر و موسیقی ما در حال مسخ شدن هست، به ما می گفتند شما عصر حجری هستید و خشونت طلبید؛ با موسیقی و ترانه مخالف هستید!

آن روزی که تتلو در صفحه شخصی اش نوشت: طرفداران من بگویند "بغ بغو" و در کمتر از نیم ساعت، چهل هزار نفر نوشتند بغ بغو؛ کسی چیزی نفهمید و صدائی بلند نشد و کسی دلش به حال فرهنگ کشور نسوخت!

آن روزهایی که در اینترنت موسیقی "جیگیلی جیگیلی" پخش شد و سایت ها برای جذب حداکثری آن تمام سعی شان را کردند و این آهنگ چند میلیون بار دانلود شد، هیچ کس نگران فرهنگ و موسیقی نبود!

به تتوهای بدنش که اعتراض میکردیم و به چهار میلیون طرفدارش که اتفاق بدی در حال رخ دادن هست، باز هم برچسب متحجر و مخالف آزادی جوانان، به پیشانی ما خورد!

ما هم که عادت داشتیم به چوب منتقدان!

آن روزها گذشت

تا اینکه تتلو با حجت الاسلام رییسی دیدار کرد!

بسیاری از طرفداران روحانی، تعجب کردند که چطور ممکن است چنین انسانی، از جبهه انقلاب دفاع کند!

انگار همه قبول داشتند که این جنس آدم و موسیقی و شعر، نمی تواند به ارزشها و انقلاب منتسب شود! و این بیشتر با فضای مخالفین همخوانی دارد!

اینجا بود که تتلو، مورد حمله طرفداران روحانی قرار گرفت!

و همین قصه کافی بود تا طرفداران محمدرضا شجریان از فرصت استفاده کنند و او را در مظلومیت قرار دهند! و حتی آنهایی که تا به حال روزه نگرفته اند، نگران پخش نشدن ربنای شجریان، پای سفره افطار باشند!

.

اگر بخواهیم به حق سخن بگوییم باید بگوییم:در این ماجرا، هم آنهائی که به تتلو بابت این کار توهین کردند، اشتباه کردند و هم آنهائی که به تتلو لقب "حُر انقلاب" دادند!

.

بیاییم به جای اینکه مسائل را، با عینک "سیاست"، تحلیل و تفسیر نماییم، عینک حقیقت به چشم بزنیم و "حق" را ملاک تشخیص هایمان قرار دهیم!

  • امیرحسین عبدی
۲۳
اسفند
  • امیرحسین عبدی
۲۹
مرداد


روحانیت


معرفی قرآن به عنوان آخرین کتاب هدایت، توسط پیامبر خاتم(ص)، یک دکترین الهی بود مبنی بر ناکارآمدی مسیحیت و سایر ادیان؛ که هر کدام به نوعی دستخوش تحریف شده بودند!

عدم پذیرش ناکارآمدی کلیساها و روحانیت مسیحی، به دلیل تحریف در آموزه ها و کتاب آسمانی شان، منجر به خلق یک جنبش اعتراضی تحت عنوان "روشنگری" در قرن شانزدهم میلادی اروپا شد که فلاسفه را در برابر روحانیت قرار داد! و استراتژی تمایز علم و دین در همان سال ها رقم خورد.

این اتفاق بسیار بدیهی بود! زیرا وقتی حکمت ها بر بشر پوشیده باشد و انسان ها هم گوش شنیدن آنها را نداشته باشند، طبیعی ست که "علّت ها" گوی سبقت را از "حکمت ها" بربایند و بشری که تجربه گراست و به غیب ایمان نیاورده،"علّت ها" را برنده مسابقه بین علت و حکمت، اعلام کند!

وقتی بشر"عقل صرف" را پایه و اساس مدیریت و هدایت جامعه بداند، بالطبع، برای روحانیت و عالم دین که به جنبه های متافیزیک قضیه در کنار فیزیک توجه می کند، جایگاهی قائل نخواهد بود و نوزادی که ماحصل این تفکر خواهد بود، افول مبانی اعتقادی ست! که امروزه می بینیم از کلیساها، جز مقداری حرکات تشریفاتی و قابل قبول برای برخی تفکرها، چیزی باقی نمانده است.

برای فیلسوفان هیچ چیز مهمتر از اصلاح مذهبی نبود. آنها کلیساها را مانع اصلی بر سر راه حل مسائل اجتماعی می دانستند. آنها معتقد بودند عقل و علم به تنهایی به کشف حقیقت راه می برند و نیازی به دین نیست!

مقامات کلیسا هم ناباورانه نظارگر این بودند که جنبش روشنگری اقتدار آنها را زیر سوال می برد و ستون فقرات جامعه مسیحی را تهدید به شکست می کند.

متهم کردن فلاسفه به کفر از طرف کلیساها، آتشی بود که دین ناکارآمد مسیحیت، در برابر آن رنگ باخت و غرب را به سمت جامه صنعتی و اندیشه و فکر منهای خدا سوق داد!

به جرات می توان ادعا کرد آنچه باعث شهرت فلاسفه ای همچون جان لاک، دکارت، کانت، نیچه، شد نه مبانی فکری آنها، که ضعف کلیساها و تحریف دین در ارائه یک مکتب کامل بود!

اما آنچه مسلم است این بود که آتش این ختلاف زمانی شعله ور شد که کتاب قرآن هزار سال قبلش نازل شده بود و ناکارآمدی ادیان غیر اسلام را فریاد زده بود...

البته ناکارآمدی کلیساها تا آنجایی پیش رفت که دانشمندی به نام گالیله برای اثبات فرضیه گرد بودن کره زمین تا پای چوبه دار رفت! این تفکر کلیسائی که به شدت با علم مبارزه می کرد، جنبشی به نام "اصلاحات" بوجود آورد که بن مایه اش قداست زدایی از دین و ناکارآمد جلوه دادن دین و جدایی دین از مقولات اجتماعی بود!

اعتقادات و مقولات متافیزیکی اش، اگر نتواند به صورت علمی به بشر ارائه شود، مسلما آنچه متضرر می شود، دین خواهد بود! برخی ها فراموش کردند که دین اسلام بر مبنای حدیث «کُلُّ ما حَکَمَ بِهِ الْعَقْلُ، حَکَمَ بِهِ الشّرعُ» ارائه شده است و چیزی غیر از دین علمی نداریم!

اینکه دین را باید در اعتقادات ترجمه کرد و مسایل اجتماعی مربوط به دین نیست، اشتباه بزرگی ست که امروزه شاهد آن هستیم!

تفکر "عدم نیاز به آموزه های دینی با وجود عقل" مقدمه روشنگری، در آن عصرها بود. یعنی به جای رضایت خداوند، خشنودی انسان ها را رقم بزنیم و با شعار دوری از شرارت و جرم، نه به خاطر مجازات در دنیای دیگر، بلکه به خاطر عدم رنج در همین دنیا، زندگی کنیم!

بشر عقل گرا، یک انقلاب علمی را بوجود آورد که به خیال خود، آنرا از غیر دین به دست آورده بود؛ در حالی که دین و حکمت های الهی، جزء لاینفک هر موجودی ست!

اما امروز این اختلاف نه به همان صراحت، بلکه بسیار شبیه به آن در جوامع شیعی در حال رخ دادن است! هجمه غربی ها، امواج مخرب ماهواره ها، فرقه های نوظهور و استفاده از اساتید و معلمین غیر معتقد به دین حقیقی اسلام، که از مکتب کانت و نیچه و هگل، فارغ التحصیل شده اند، نقش موثری در ناکارآمد جلوه دادن دین اسلام و روحانیت دارند! روحانیتی که زمامدار انقلاب و جهاد در عصر غیبت است را در برابر "علم" قرار می دهند! و اسلام را دین غیر علمی معرفی می کنند! آنها به اسم روشنگری، با بزرگ جلوه دادن ضعف های مسلمانان و مقایسه های مع الفارق با سایر جوامع پیشرفته، هر روز آب روانی هستند بر آسیاب دشمن!

الغرض اینکه، روحانیت فرهیخته امروز اگر نتواند بن مایه مشکلات تاریخی فلاسفه و کلیسا آن زمان را آسیب شناسی کند و برایش راه حلی کشف کند و بخواهد به چارچوب های سنتی خود وفادار بماند و جایگاهی برای مسایل مستحدثه قائل نشود و برنامه ای برای "تحول" نداشته باشد، مسلما شاهد تکرار تاریخ خواهیم بود. . .



  • امیرحسین عبدی
۰۸
خرداد

فکرهای پاره

 

سال ها قبل وقتی لباسی خریداری می کردیم، فقط کافی بود تا ذرّه­ ای زدگی داشته باشد! شاید آن شب خواب مان نمی برد که آیا فروشنده آن را پس خواهد گرفت یا خیر؟

اما امروز، دو برابر پول همان لباس سالم را می­ دهیم تا لباس پاره بخریم!!!

وقتی می پرسیم: چرا؟

می گویند: مُد است!

مگر شما امروزی نیستید؟

 

امروزه مدگرائی، زندگی فرهنگی مردم را تحت تأثیر قرار داده، بدون اینکه سوال شود، آیا این سبک زندگی، واقعاً بر اساس فرهنگ متعالی، بنا نهاده شده است؟

«مد گرائی و امروزی بودن» یکی از مهمترین شاخص های زندگی مردم در فرهنگ جدید است که این مفهوم در نوع مصرف و چگونگی زیست شهروندی، باز تولید معنایی می شود.

به همین جهت «امروزی زیستن» نیز یکی از مهمترین دغدغه های مردم، برای نوع رفتار و عادات خود و حتی تربیت فرزندانشان می شود! که سیطره آنرا می توانیم در سبک زندگی، انتخاب همسر ، پوشاک ، مسکن و حتی انتخاب اسم کودکان هم شاهد باشیم!

فارغ از اینکه «امروزی بودن» نتیجه انتخاب چه کسی یا گروهی برای مردم است، باید بپذیریم که فرهنگ جمعی، سعی بر تنظیم عادت هایش با آن دارد!

حال سوالی که پیش می آید این است که «امروزی بودن» در جامعه ایران چگونه بازتولید شده، توسط چه گروهی تعیین می شود و توسط چه کسانی دنبال می شود؟

البته به نظر می رسد یکی از مهمترین خصوصیات جامعه امروز، عدم فکر یا سوال در مورد مصرفی است که فکر می کند به انتخاب خود در آن قرار دارد.

وقتی سوداگران ثروت، با ابزار رسانه و تبلیغات، کالایی را برای مردم «امروزی» و «مد»  جلوه می دهند، پس این مردم نیستند که انتخاب می­ کنند، بلکه مردم در یک قفس آهنین قرار می گیرند و فقط مدل خاصی که سرمایه داران انتخاب کردند را انتخاب می کنند.

لذا شاید آنقدری که "حکومت" در مفهوم "امروزی سازی" موثر است، عوام جامعه نباشند. چون مردم در انتخاب های بازارشان، رفتار منفعلانه از خود بروز می دهند.

برای «امروزی بودن» عاداتی در سبک زندگی مردم، معمول می شود که به عنوان ارزش برتر، هیچ وقت مورد سؤال قرار نمی گیرد.

موهای سیخ، شلوارهای پاره، گوشی آیفون، تیشرت های با مارک خاص، ساعت مارک دار، ساپورت پوشی، رفت و آمد در بازارها، صحبت کردن با واژه های لاتین و بسیاری از رفتارهای دیگر، که همه را می توان در سبک زندگی جدید دید.

امروزه، بالاشهر نشینی، به یک فرهنگ خاص تبدیل شده که مورد الگو برداری خام از سوی دیگر خرده فرهنگ­ های جامعه ایران و خصوصاً جوانان قرار می­ گیرد. هر وقت سخن از خواست مردم، تمایلات مردم، سلیقه مردم و انتخاب مردم می شود، به طور ناخودآگاه در پس ذهن مردم، همان فرهنگ بالاشهرنشینی، مد نظر قرار می گیرد؛ به صورتی که شاهد سلطه گفتمانی پرقدرتی از سوی این فرهنگ بر دیگر فرهنگ های جامعه ایران هستیم.

پدیده های اجتماعی همچون: مدل های پوششی نامتعارف زنان و مردان، توجه بیش از اندازه به خوانندگی، عکس های سلفی، تبرّج و خودنمایی، هم خانگی های بدون ازدواج، دامن زدن به اعتراض هایی در خصوص قوانین جمهوری اسلامی و مخالفت با آموزه هایی همچون "امربه معروف و نهی از منکر" از جمله خواسته های فرهنگ جدید است که به عنوان خواسته مردم، به مردم و حکومت تحمیل می شود و البته از سوی گروه هایی در خارج از کشور نیز دنبال می شود.

دیگر فرهنگ ها و جوانان جامعه نیز سعی بر مطابقت با این گفتمان را دارند تا در دسته «امروزی بودن» ها قرار گیرند. امروزه شاهد تضادهای بسیاری در رفتارهای برخی جوانان جامعه ایران هستیم، رفتارهایی که تعلق خاطر ایشان را به دو گفتمان متضاد نشان می دهد و در عین حال تضادی از سوی خود جوان درک نمی شود.

مثلاً انتخاب مدل موی گروه های رپ و شیطان پرست از سوی جوان مسلمانی که با زبان روزه در راهپیمایی روز قدس شرکت می­ کند!

این تضاد گفتمانی، در سبک زندگی و پوشش نیز تسری می یابد و مسئله بدحجابی و بدپوششی را در کشور رقم زده است.

در حالی که جوان مسلمان ایرانی عمدتاً، قصد سوئی در انتخاب نوع پوشش خود ندارد، اما در سیطره گفتمانی بالاشهرنشین ها که آنها نیز در سیطره گفتمانی تمدن غرب قرار دارند، رفتار می ­کند.

بالاشهر نشین ها به مثابه رهبران افکار عمومی در حال ترجمه چگونه زیست «امروزی بودن» با تمایلات تمدن غربی بوده و به دنبال آن جریان ساز فرهنگی در جامعه خود هستند.

به نظر می رسد هر فرهنگی که دسترسی اش به رسانه و ماهواره ها یا جرأت اش در مطالبه گری خواسته هایش بیشتر باشد، فارغ از کمیت اندک آن، بیشتر دیده می شود و به طور خودکار بقیه مردم به مصرف پیام های آن بخش خاص می پردازند، خصوصا اگر ایشان از طبقه اقتصادی بالاتر باشد که به طور نسبی طبقه تحصیلاتی و اجتماعی بالاتری هم خواهد داشت.

برای جلوگیری از گسترش این برهم خوردگی فرهنگی و تضادهای رفتاری در جامعه ایران، مهمترین راهکار در کنار فرآیند تربیت و تبلیغ دینی، آموزش و تربیت آگاهی، ناشی از تفکر و تعقل از دوران کودکی و نوجوانی است که باید در دستور کار مدیران و مربیان آموزش و پرورش قرار گیرد. تا بدین وسیله بتوان ضعف ها و خلاهای فرهنگی خانواده ها را پوشش داد و زمینه تحقق یک جامعه فرهیخته را فراهم آورد...

 

  • امیرحسین عبدی
۰۹
ارديبهشت


Second Life


نشست صمیمی با اساتید و دانشجویان دانشگاه فرهنگیان ساری

یکشنبه 13 اردیبهشت 94

ساعت 14

سالن آمفی تئاتر

اداره فرهنگ و ارشاد استان مازندران


  • امیرحسین عبدی
۱۱
اسفند

مهد کودک

همایش بایسته های تربیتی کودک در تحقق یک جامعه آرمانی

---------------------------------------

زمان: شنبه 16 اسفند 93  -  ساعت 8 صبح

مکان: آمل - اندیشه 49 - کنار بقعه ناصرالحق(ع) - سالن اجتماعات اداره ارشاد شهرستان آمل

---------------------------------------

زمان:یکشنبه 17 اسفند 93 - ساعت 8 صبح

مکان: قائمشهر - کوچکسرا - مجتمع حر - سالن اجتماعات اداره ارشاد شهرستان قائمشهر


  • امیرحسین عبدی
۲۵
دی

Ahmadi Nejad


جناب آقای محمود احمدی نژاد!

این روزها که حضور سه باره حضرتعالی در انتخابات ریاست جمهوری آینده، بر سر زبان­ها افتاده است، بد نیست مروری به خاطرات دو دوره قبل ریاست جمهوری­ تان بیاندازیم تا هم یادی از آن دوران کرده باشیم و هم تکلیفمان را نسبت به دوره بعد بدانیم!

اگر از انصاف نگذریم، خدمات قابل توجه شما در هشت سال تکیه بر مسند ریاست جمهوری، صمیمانه قابل تقدیر است؛ تلاش شبانه روزی در جهت عمران و آبادانی کشور، علی الخصوص مناطق روستایی و محروم جامعه، اتخاذ مواضع اصولگرایانه و استکبارستیزانه در برابر آمریکا و اسرائیل، افشاگری جهانی علیه افسانه هولوکاست، ورود به حیاط خلوت رانت خواران و قطع دست کسانی که گویا مسئولیت های کلیدی و نیز کانون های قدرت و ثروت کشور را ارث پدری و خانوادگی خویش می دانستند و همچنین شکستن طلسم و ابّهت ساختگیِ برخی ها که در ظاهر پیرو خط امام و یاران انقلاب بودند ولی در عملکرد تیشه به ریشه نظام و ولایت می زدند! طرح مسکن مهر و خودکفائی تولید بنزین و کاهش مصرف انرژی و .... که به عنوان یک ایرانی از شما بابت همه آنها تشکر میکنم و اگر صد هزار بار فرصت رای دادن به شما را داشته باشم در جهت سیاست های ذکر شده، حتماً با افتخار در صف رای دهندگان خواهم بود.

اما از نگاه من، رفتارهای شما در روزهای آخر تصدی تان، باعث شد، زحمات چند ساله شما، تحت الشعاع قرار بگیرد و همه کسانی که با نظام و انقلاب بد بودند، آنرا بهانه کرده و کلمه "ما از همان اوّل او را می شناختیم" وجاهت و جایگاه پیدا کند و باعث شد، بچه مذهبی ها، همان ها که فریادهای "یاحسین(ع)" را در شهرهای مختلف کشور، برای پیروزی شما سر داده بودند، سر به زیر افکنده، به گوشه ای خزیده و در برابر عملکرد خود نسبت به شما، حالت منفعلانه بگیرند.

رفتارهای سال آخر شما و پس از آن، بر هم خوردن امنیت اقتصادی ملّت و نابسامانی های سیاسی و ... باعث شد، جریان حسن روحانی برای برخی ها، پیروزی در برابر کفر، قلمداد شود؛ در صبح بعد از انتخابات و پیروزی حسن روحانی، انگار مردم دیوی را بیرون کرده اند و فرشته ای در آمده است!

آقای احمدی نژاد!

شما مسئول دوگانگی من، نسبت به رفتارهایتان هستید!

برای مردم، بهار، کلید، امید و اعتدال و.... مهم نیست؛ مردم به رفتار حاکمان شان نگاه می کنند؛ رفتاری که حاکی از افکار آنهاست! که شما تا روز آخر، به عهد خود بر سر رفیق گرمابه و گلستان تان (مشائی) ماندید و یک ملّت را فدای یک نفر کردید!

من شعار "بهار بهارتان" را که با قرار دادن دست تان در دست "مشایی" آن را فریاد می زدید، فراموش نمی کنم! فردی که مقام معظم رهبری رسماً در نامه ای که خودشان انشاء کرده بودند، حضورشان را در کنار شما مصلحت نمی دانستند! ولی شما گوش نکردید و بر خلاف دیدگاه رهبری، "مشائی" را به عنوان بهار ملّت ایران معرفی کرده و در هر مراسمی پرچم ایران به دست او می دادید و در ثبت نام ریاست جمهوری هم همراهی شان کردید!

واقعاً در پاییز و زمستان دولت تان، چه رخ داده بود که در بهارش قرار بود کسی مثل "مشائی" بیاید و معجزه ای کند؟!

آقای احمدی نژاد!

در سال 1388، شبی که فیلم انتخاباتی شما پخش شد، دوربین به حیاط منزل ساده شما آمد و شما به سادگی با نشان دادن سبزی ­های داخل حیاط تان، به علف­های هرزی اشاره کردید که در بین سبزی ها بود و صد البته آنانی که فیلم را دیدند، منظورتان را نسبت به افراد معلوم الحال آن ایّام، فهمیدند؛ در حالی که این کار شما بر خلاف اصول جوانمردی در انتخابات بود. شما حق نداشتید کسی را محکوم کنید! آن هم کسانی که مورد تائید شورای نگهبان بودند! و با ارائه نقاط ضعف رقیب تان، به درخت وجاهت خود، شاخ و برگ بدهید.

من، سهم شما را، در بخشی از فتنه 88 فراموش نکرده ام؛ شب­ هایی که در مناظرات، افشاگری کردید و زمینه فتنه را برای فتنه گران فراهم کردید و آن شد که دیدید! البته اگر همان شب ها اعتراض می کردیم، سرکوب می شدیم؛ ولی بعدها، همین خودی ها، به خط فکری شما لقب "جریان انحرافی" دادند؛ آنها سران فتنه شدند و شما هم عضو جریان انحرافی!

شما از بین چهار کاندیدای ریاست جمهوری آن سال، انتخاب شدید، ولی در نگاه من، هر چهار نفرتان از آن آزمون سخت سال 88 ، بازنده بیرون آمدید و عرصه را باختید.

برنده انتخابات سال 1388، نه محمود احمدی نژاد، که مردم ایران بودند؛ آنها با حضور میلیونی شان، به حاکمان، احترام گذاشتند و دشمن فهمید که اختلاف بین سران مملکت، باعث اختلاف بین مردم نمی شود و مردم پای عهدشان ایستاده اند.

آقای احمدی نژاد!

من خانه نشینی یازده روزه شما را در سال آخر تصدی تان فراموش نکرده ام؛ همان شب هائی که صدا و سیما هر شب بعد از بخش های مختلف خبری، خیانت بنی صدر را مطرح و تحلیل می کرد؛ یادتان هست!؟ روزهائی که سران مملکت ریش گرو می گذاشتند تا شما را مانند طفلی که قهر کرده، بازگردانند و می رفت تا عزل شما امضا شود که ناگهان روز یازدهم دیدیم شما، "مشائی" به دست، بازگشتید!

من تعویض های وحشناک و شلاقی شما را فراموش نکرده ام! وزیری که صبح به سرکارش می آمد و می دید کسی دیگر جایش را گرفته و بعد متوجه عزل خود می شد! برخی وزراء هم، توسط بیگانگان متوجه می شدند که عزل شده اند؛ یادتان هست سفر وزیر امور خارجه به سنگال را؟!

خسته تان نکنم...

نمی دانم در انتخابات دور بعد، چه اتفاقی خواهد افتاد و قرار هست مردم چه کسی را انتخاب کنند؛ ولی من مساله دوگانگی ام نسبت به رفتارهای شما حل نشده و امیدوارم روزی برسد که شجاعانه، اشتباهات خود را بپذیرید و از ملّت بابت آن رفتارها عذرخواهی کنید!

در عین حال، بر اساس رسم ادب، به خدمات ارزنده هفت ساله تان احترام می گذرام و دوست ندارم شما را رئیس جمهور سال هشتم بدانم!

 

آقای احمدی نژاد!

در یک کلام، باید این را بگویم که: ما ز یاران چشم یاری داشتیم!

 

  • امیرحسین عبدی
۱۰
دی

asre ertebatat

دل خوش کرده ایم که عصرمان، عصر ارتباطات است!

این عصر، عصر تنهایی و در خود فرو رفتن است!

در عصر ارتباطات در جیب همه، از کودک 7 ساله تا پیرمرد 90 ساله یک تلفن همراه پیدا می شود.

امّا این دارائی، هیچ ربطی به با هم بودن آدم ها با یکدیگر ندارد.

هیچ کس حتی تنهایی اش را با تو سهیم نمی شود.

وقتی زنگ می زنند با خودت می گوئی که حتماً کاری از تو می خواهد!

سهم ما از ارتباطات، گسترش دردسرها و گرفتاری هایمان است .

عصر ارتباطات، عصر فریب است .

وسایل ارتباطی را گسترش داده ایم که مادرها هر زمان دلشان خواست به فرزندان بخت برگشته شان، زنگ بزنند که «کدوم گوری هستی؟»

و زنان به شوهرانشان زنگ بزنند:«کجایی؟ چرا دیر کردی؟»

و فرزندها به پدرانشان بگویند:سر راه برای من سی دی جدید بازی با چیپس فلفلی و ماست موسیر بخر!

در عصر ارتباطات، هرچه تکنولوژی جدیدتر شد، ما از هم دورتر شدیم!

هر روز تنها تر شدیم .

هر روز منزوی تر!

هر روز مجازی تر!

ما در دنیای مجازی غرق شدیم!

دل خوش کرده ایم به کلیدهای کیبورد!

ما یادمان رفت به پدربزرگ و مادر بزرگ هایمان سر بزنیم!

یادمان رفت برادری هست؛

خواهری هست؛

عموئی داریم که فقط ایّام سال نو، به منزلش می رویم!

این گونه بود که وب کم ها، زیاد شد...

عصر ارتباطات، عصر عشق های مجازی ست .

زندگی های اینترنتی!

عشقهای اینترنتی!

آرامش اینترنتی!

اعتیاد اینترنتی!

زوج های جوانی که در اینترنت یکدیگر را پیدا می کنند و صد دل عاشق می شوند و...

تا دیروز اگر پسر جوانی خواستگار دختر جوانی بود باید به طرز عجیبی می رفت سر کوچه معشوقه اش!

آیا بیاید آیا نیاید!

و شاید بعد ساعت ها، ناکام، بر می گشت و آنقدر برای به دست آوردنش تلاش می کرد که بعد وصال تا پای جان به او متعهد بود.

امّا در عصر ارتباطات، دخترها، زیبائی های شان را با مدل موهای متفاوت و آرایش های عجیب در ویترین «فیسبووک» عرضه می کنند تا خواستگار عاشق، راحت تر بتواند اندام و ظرافت های زنانگی اش را بر انداز کند.

و این طور می شود که بعد مدتی ارتباط و دوستی به او می گوید: توی عکس ها خوشگلتری! و ما به درد هم نمی خوریم!!!

و همین می شود که در «عصر ارتباطات» در کشور ایران، در هر ساعت 16 طلاق صورت می گیرد!

در عصر ارتباطات به عدد «لایک ها» عشق وجود دارد!

چند مرد، عاشق یک زن!

چند زن، عاشق یک مرد!

و این گونه است که ما مجازاً، عاشق معشوقه های دیگران می شویم و آنها مجازاً، عاشق دیگرانی که خود، مجازاً عاشق دیگران اند، می شوند! و بعد به اصالت وجودی دو هزار و پانصد ساله مان در سنگ های تخت جمشید می بالیم که اصیل هستیم و متعهد و ...

اینگونه است که ما دلمان نمی خواهد کنترل ماهواره از دستمان رها شود و از پشت صفحه کامپیوتر بلند شویم، نکند که چیزی را از دست بدهیم!

اینگونه است که ما تنها تر و تنهاتر شدیم!

و اینگونه است که دیگر همسایه از همسایه خبر ندارد!

همه، دل خوش کرده اند به «بفرمایید شام» «حریم سلطان» «آکادمی گوگوش» و با دنیای پوشالی خود، حالی به حولی می شوند!

این گونه است که مردها در محل کارشان با زنان خانه دار بیکاری که از تنهایی می نالند، چت می کنند و آنها را دلداری می دهند و می گویند زندگی همین است دیگر! در حالی که زن هایشان در خانه با مردهای دیگری از تنهایی و بی توجهی همسران می نالند، دلداری داده می شوند!

عصر ارتباطات عصر جدا شدن از همسر بی توجه به مسایل خانه و ازدواج موقّت با مرد زن دار است؛ عصری که آرامش در تحمل نکردن مشکلات زندگی و هوو شدن مخفیانه است!

وقتی ایراد می گیری می گویند:

از پشت کدام کوه آمده ای؟!!!

ما با عصر ارتباطات، عصر حجری ساخته ایم که نمی دانیم که نمی دانیم!  

  • امیرحسین عبدی
۰۹
دی


DANESHJU

وَ لَا یَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِیُعْلَمَ مَا یُخْفِینَ مِن زِینَتِهِنَّ  سوره نور آیه 31

مبادا زنان پاى خویش را به زمین بکوبند تا آنچه از زینت شان که پنهان است، ظاهر شود.

این آیه، مهندسی اجتماعی خدا، برای خانم هاست و کاش یک مقدار به خدا اعتماد می کردیم!

اگر یک پزشک که در انسانیت و خطا کردن مثل ماست، به ما بگوید: باید قلبت را عمل کنم، ما با خیال راحت به علم او اعتماد می کنیم و قلب مان را در اختیارش قرار می دهیم تا هر جور صلاح دید، جراحی مان کند. تازه! فراموش نکنیم که قبل از عمل، برگه رضایت نامه ای را امضا می کنیم که اگر در زیر دستش تلف شدیم، کسی دکتر را مقصر نداند!

اما وقتی خدا، از ما چیزی می خواهد، به او توجه نمی کنیم و بعد، وقتی گرفتار می شویم و راه به جایی نمی بریم، می نشینیم و در مراسم قرآن به سر، بک یا الله، بک یا الله می خوانیم....!

خدا، در این آیه، از زن ها می خواهد که وقتی راه می روند، پاهای شان را به زمین نکوبند!!!

کاش می فهمیدیم که خدا به همه زن ها تذکر داده، که در جوامع ای که شیطان حکومت می کند، از نگاه های آلوده در امان نیستید و باید خودمان، دلمان، برای خودمان، بسوزد!

این مثال را زدم تا به این مطلب برسم:

تا چند سال دیگر، بین دوست و آشنا باید گشت تا، یک زن چادری پیدا کرد!

امروزه به خاطر حضور ماهواره ها و رسانه های تصویری، یک سونامی بزرگ بدحجابی در جامعه به راه افتاده که خانواده های معتقد و مذهبی هم با این سونامی در حال غرق شدن هستند و خودشان خبر ندارند!

کاش می فهمیدیم، خدایی که در کتاب بزرگ و جاویدش، به مسئله ساده «پا کوبیدن زن ها» توجه کرده، لابد این مسئله بسیار حائز اهمیت بوده که ما آن را ساده پنداشتیم!

کاش می فهمیدیم که بسیاری از مشکلات جامعه امروز، مربوط به بدحجابی ست!

بدحجابی شهرهای بزرگ کشور، به شهرهای کوچک هم سرایت کرده است.

دخترهای روستاهای کوچک هم جوری لباس می پوشند که اگر آن ها در شهرهای بزرگ ببینی، نمی شناسی!

دلم می سوزد برای مادران پیر و کم سوادی که در روز کنکور برای قبول شدن فرزندانشان در دانشگاه، ساعت ها پشت درب دانشگاه می نشینند و صفحات مفاتیح را یکی پس از دیگری ورق می زنند؛ می گردند تا دعای سریع الاجابه ای پیدا کنند به خیال اینکه قرار است یک اتفاق تاریخی بزرگ رقم بخورد!

و پدرانی که در تعمیرگاه ها و نانوایی ها و شرکت های خدماتی و ... جان می کنند تا هزینه تحصیل بچه هایشان را فراهم کنند...

آنها حاضرند در چاله تعمیرگاه ها بمانند، امّا فرزندان شان در چاله زندگی نمانند!

به برکت دانشگاه آزاد و غیر انتفاعی و پیام نور و شبانه و پودمانی و ...، فرزند، قبول می شود؛ در دانشگاهی، کیلومترها آن طرف تر....!

و دختری که تا دیروز از روی خجالت با پسر عموی خود، درست سلام و احوال پرسی نمی کرد، امروز وارد دنیای ناکجا آباد دانشگاه شهرستان های دیگر می شود.

وقتی می بیند در کلاس درس شان فقط اوست که چادر بر سر می کند، آرام آرام با این توجیه که «همه چیز که چادر نیست؛ اصل اینه که دل پاک باشه»، تبدیل به یک دختر مانتوئی می شود!

رفته رفته از اینکه برجستگی های بدنش پیدا شود، ابائی ندارد!

رفته رفته موهایش هم پیدا می شود؛ باز هم ابائی ندارد و با این توجیه که «حالا دو تار مو، ما رو به جهنم نمی بره»!

و بعدش هم استفاده از آرایش؛ با این توجیه که «ان الله جمیل و یحب الجمال».

و یک روزی می بینی با یک پسر در دانشگاه نشسته و بلند بلند می خندد، با این توجیه که «مثل داداشمه» و چقدر شماها سخت می گیرید؟!

خانم جان!

کاش این را بفهمی که وقتی به خودت می رسی و وارد فضای مردانه می شوی، قبل از اینکه خلقیاتت به چشم بیاید، زنانگی ات به چشم می آید. چیزی که تو در برنامه ریزی خدا برای بشر، قرار بود فقط به همسرت نشان بدهی!

از آنجایی می سوزم که وقتی به خانم دانشجوئی می گویم : چرا درس می خوانی؟ گلوئی صاف می کند و می گوید برای سربلندی کشورم! برای آبادانی ایران! برای...

و بعد از چند سال همان دختر را می بینم؛ با گرفتن لیسانس و ادعای زیاد، سر از بوتیک و فروشگاه لباس در می آورد و یا منشی شرکت یه آدم ... می شود با حقوق ماهیانه 250 هزار تومان بدون بیمه! به این توجیه «که می خواهم دستم در جیب خودم باشد»!

امروز تمام آن داداش هایی که در دانشگاه با او می خندیدند، او را رها کرده اند یا مشغول کار هستند یا برای خود، زندگی تشکیل دادند و  تنها اوست که سی بهار از عمرش گذشته و تا به حال چند خواستگار دیپلمه را به این بهانه که سوادشان از من کمتر بود، رد کرد و همین طور دنیای ما پُر شد از دختران بی شوهر و مردان بی زن!!!

و پسران جامعه هم که از ترس هزینه ازدواج، مهریه، مسکن و ...  از دخترها، جواب رد، شنیده اند و نتوانستند ازدوج کنند، مجبور هستند، « داداش » دخترای جامعه باشند! با هم به کافی شاب  و سینما بروند تا ببینند خدا چه می خواهد!

خانم جان!

یادت باشد؛ اگر پسری به خودش این اجازه را بدهد که قبل از ازدواج با دختری به کافی شاپ و ... برود، هیچ تضمینی وجود ندارد که بعد ازدواج، با کسانی دیگر به کافی شاپ نرود؛ آن وقت است که جز خودت، نباید کسی را ملامت کنی!

خانم جان!

آدم های قدیمی را، عقب افتاده می دانیم. اما کاش یک سری هم به آمار طلاق قدیمی ها بزنیم و ببینیم که در واقع این ما هستیم که عقب افتادیم...

  • امیرحسین عبدی
۰۸
دی

سونامی جهل

حتما این پیامک در ماه محرم، به شما هم رسیده است!

«آخرین و جدیدترین مدل مو، رنگ، مش، دیزاین ناخن، گریم، میک آپ عروس، تاتو و. را فقط چند روز دیگر، پشت دسته های عزاداری ببینید!!!»

چند ثانیه خندیدیم!!!

موقعی که به محتوای این پیامک لبخند زدیم، توجه به این موضوع نکردیم که یک فاجعه مدرن رخ داده است!

سونامی جهل، در قرن بیست و یک، چنان انسان ها را در خود می بلعد، که هیچ سونامی ای در هیچ مکان و در هیچ زمانی، این همه قربانی را در خود فرو نبرده بود. 

خاستگاه این اتفاقات چیزی نیست جز، جهل مرکب ما...

زمانی که حضرت حسین(ع) ندا سر داد: هل من ناصر ینصرنی؛ (آیا یاری کننده ای هست تا مرا یاری کند؟) به خیال باطل مان، فکر کردیم مخاطب ندای حسین(ع) زهیر و عقبه و ابن زبیر و ابن زیاد است؛ توجه نداشتیم که حسین(ع) این پیام را در گوش زمان فریاد زده است؛ که امروز هم حسین(ع) ناصر  و یاری کننده می خواهد.

دهه محرم برای عده ای بهانه ای برای برگزاری کارناوال های شبانه و پوشش و آرایش های نابهنجار و نامناسب شده است تا به این بهانه در خیابان های حضور پیدا کرده و خودنمایی کنند.

یکی از تصاویر محرم در عزاداری های امسال، جمعی از دختران و زنانی بودند با موهای بلوند که تنها قسمتی از آن را با شال کوچک مشکی پوشیده بودند، و با پوست های برنزه و آرایش های غلیظ که در پیاده روها و خیابان های شهر حضور پیدا کردند و به تماشای مراسم عزاداری پرداختند و این طور حسین(ع) را یاری کردند!!!

یکی دیگر از اتفاقاتی که در شب های محرم امسال به وقوع پیوست،حضور برخی از دختران و پسران نوجوان به بهانه حضور در مراسم عزاداری بود؛ آنها ساعاتی از شب را که در سایر روزهای سال بدون حضور خانواده  نمی توانستند بیرون از خانه به سر ببرند، در خیابان های سپری کردند و به دور از چشم خانواده شان، عقده های روزهای اسارت را خالی کردند و به یاری حسین(ع) شتافتند!!

البته در کنار دختران و زنان بدحجابی که در مراسم عزاداری سالار شهیدان دیده می شدند، بسیار هم بودند پسرانی که با مدل های موی آنچنانی و لباس های نامناسب در این مراسم ها شرکت کردند؛ برخی ها هم با لباس مشکی شیک و تمیز و با زیر ابروهای برداشته شده، زنجیر زنان، به یاری حسین(ع) شتافتند.

حضورسربازان ساپورت پوش هم در این جور مراسمات عادی شده بود و دختران با ساپورت های متنوع(همان جوراب شلواری که برای نوزادان خریداری می کردیم)، مجالس حسین(ع) را مزین کردند! و برخی ها به خاطر حضرت حسین(ع) ساپورت مشکی پوشیدند تا بی حرمتی نکرده باشند!!!

مراقب باشیم در این سونامی بزرگ جهل، غرق نشویم!!!

  • امیرحسین عبدی
۰۷
دی

فکر درد

کاش کسی پیدا شود، درد فکرمان را، درمان کند!

ما برای درمان فکر، جائی را نداریم! اما برای آنهائی که فکرشان از کار افتاده، تیمارستان ساختیم!

مگر نه این است که آدمی، زاده افکار خویش است و امروز به چیزی می رسد که دیروز به آن فکر می کرده؟

اصلا بگذارید جور دیگری بگویم!

انسانها برای پیاده کردن افکار خود، کلمه ساختند و امروزه کلمات مستعمل ما، همانی هستند که اندیشه ما بود(چه تعیینی و چه تعیّنی)!

بیاییم مرور کنیم بعضی از کلمات را:

انگلیسی ها به محل نشست و برخاست هواپیما "Air Portمی گویند. که معنی آن می شود: "بندر هوایی".

عرب ها به همین مکان "مطار" می گویند، یعنی "محل پرواز"

و  افغان ها به آن می گویند: "میدان هوایی"

ایرانی ها هم به آن فرودگاه می گویند!

نمی دانم چرا و چه کسی باعث مصطلح شدن این واژه شد!؟ چرا ایرانی ها از پرواز و هوا و آسمان و ...، فقط فرود را دیده اند!؟چرا اصل قضیه که "پرواز" بوده است را ندیده اند؟!

 

انگلیسی ها به محل مداوای بیماران می گویند:"Hospital، که به معنای (مکان آسایش و راحتی) است.

اعراب، به آن "مستشفی" می گویند. یعنی (مکان شفا گرفتن).

افغان ها به آن "شفاخانه" می گویند.

و ما ایرانی ها هم به آن ، تا قبل از پهلوی اول، "مریض خانه" و بعد از آن کمی شیک تر: "بیمارستان" می گوییم.

 

واقعاً چرا؟

شما با شنیدن کلمه بیمارستان، چه تصویری در ذهن تان ایجاد می شود؟ آیا غیر از این است که به محیطی افسرده، بی انرژی و پر از بیمار فکر می کنید؟

این کلمه در فارسی در واقع بیماردان است! (محل نگهداری بیماران). بر خلاف زبان های دیگر که محل خوب شدن و شفایافتن است.

چرا ما می گوییم "کسب و کار"؟ نمی گوییم کار و کسب؟!

مگر نه اینکه اول باید کاری باشد تا منجر به کسب شود؟!

چرا می گوییم "گفت و گو" ؟ مگر قرار است دو طرف فقط حرف بزنند؟! پس چه کسی قرار است بشنود؟ آیا نباید گفت: گفت و شنود؟

واقعیت این است که نوع ساخت این کلمات، نشانگر نوعی تفکر است.

حالا این کلمات زاییده چه تفکری هستند، سوالی ست که من هم جوابش را نمی دانم!!!

من این ناامیدی حاکم بر جامعه مان را نمی فهمم که چرا از شفا ناامید است و Hospital برایش خانه بیماران است و بس.

چرا پرواز را باور ندارد و Airport را هم محل نشستن می داند و امیدی به پرواز ندارد!

چرا به سخت کوشان مان می گوییم: خرکار!

به درس خوانان مان می گوییم: خر خوان!

و بسیار از کلمات منفی دیگر که در این مقال نمی گنجد.

کلمات، ویترین افکار ما هستند، با این واژه ها می شود فهمید چه فکری داریم!

راستی کسی پیدا می شود فکرم را درمان کند؟

 

  • امیرحسین عبدی
۰۶
دی

Inja Kojast

چرا دنیای شما آدما اینجوریه؟!

چرا واسم اسمی انتخاب می کنید که بعد تبریک به مامانم و پرسیدن اسمم، باید بپرسید حالا دختره یا پسره؟

چرا اسمم نباید معرف جنسیتم هم باشه؟

این همه اسم های عجیب و غریب از کجا اومده؟  آنیسا و آلیسا و ماهتیسا و تاتیا و ماتیا و.... یعنی چی؟

چرا وقتی بچه اید، بزرگترین آرزوهاتون، داشتن کوچیکترین چیزهاست؛ امّا همینکه بزرگ شدید، کوچیکترین آرزوهاتون، داشتن بزرگترین چیزهاست؟!

چرا شما آدما از صبح، سلامتی خرج می کنید تا پول به دست بیارید و بعد پنجاه سال، تند تند، پول ها رو خرج می کنید تا سلامتی به دست بیارید؟!

این همه دروغ و کلاهبرداری و نامردی.... برای چیه؟

چرا خدا، توی زندگی شما این همه غریبه است و هر کاری دلتون خواست، انجـام می دیـد و بعد که گرفتـار می شید، می رید سمـت خـدا و همه گره های باز نشده رو از خدا می خواهید که باز کنه؟!

چرا خدای شما فقط مال شب قدر و ماه رمضونه؟

این همه دویدن و حرص خوردن، مال چیه؟! که به چی برسید؟! مگه قراره هزار سال بمونید که همه عمرتون رو را صرف بدست آوردن پول و ثروت می کنید؟

با این همه تجمّلات و چشم و هم‌چشمی واقعاً به چی می خواهید برسید؟

چرا وام می‌گیرید تا مبلمان خونه‌ هاتونو عوض کنید و شبانه‌روز جون می‌کنید که خونه ها‌تون رو چند منطقه‌ بالاتر ببرید و از قید «پایین شهری» بودن خلاص شید!

جالب اینجاسـت که هر چقـدر بالاتر بریـد، بعد مرگ بازم میارنتون پاییـن شهـر (بهشـت زهـرا) و همه اون تجملات و لباس های فاخر و لوازم و مبلمان و یخچال "ساید بای ساید" رو باید بزارید برا ورثه؛ که اونا لذّتش رو ببرند!

چرا اینجا دغدغه خانم‌ها و دخترها ، داشته‌های دیگرانه و اینکه چرا اونا دارن و اون نداره؛ 

حالا وسایل خانه، محل زندگی و ماشین که هیچ؛ بلای مدگرایی، اندام مناسب، زیبایی چهره و... چیه که به جون دخترای ما افتاده؟

دخترائی که قراره مامان های آینده این سرزمین باشند!!!

این لب‌ها و گونه‌های برجسته، بینی‌های سربالا، پوست‌ برنزه و موهای نسکافه‌ای برای چیه؟

این همه مامان های مانکن‌ بزک‌کرده، قراره به چی برسند؟

واقعا قراره این مادران آینده، به فرزندانشون چی یاد بدهند؟

مامان عزیزم ! چرا بعضی وقتا هم منو بغل می کنی هم اون سگ رو؟ اصلا سگ تو خونه ما چیکار می کنه؟!

به دماغت ماسک می زنی که از آلودگی شهر در امان باشی اما آلودگی فکری خودت رو با چه ماسکی می پوشونی؟

مامان خوبم! با این اسم عجیب و غریب و شیر دادن به من پای ماهواره و اشک ریختن برای عشق های نافرجام در سریالهای فارسی وان، واقعاً می خوای من در آینده کی باشم؟

راستی تمدن 2500 ساله حیای اینجائی ها کجاست پس؟

 

  • امیرحسین عبدی
۰۴
دی

گشت ارشاد

گشت ارشاد عنوان آشنا و بحث برانگیزی است که سابقه ای چند دهه ای در کشور دارد و امروزه با عناوینی مثل اورژانس اجتماعی، گشت های امر به معروف، گشت ارشاد و ... مشغول به فعالیت هستند.

در بایدها و نبایدهای این مهم، نکاتی را متذکر می شویم:

گشت ارشاد که قرار بود با معضلات اجتماعی که چهره شهر را مخدوش می کرد، برخورد کند، تبدیل شده به قوّه قهریه ای که شدیداً با بدحجابی برخورد می کند! و هر از گاهی، مخصوصاً در آغاز فصل گرما، چهره جدّی به خود می گیرد! و اما و اگرهایی را بوجود می آورد.

گاهی اوقات، دختری که هیچگونه تعلقی به مسایل دینی و مذهبی ندارد و هیچ کسی، از آموزه های دین، برایش سخنی نگفته است و شاید حتی یکبار هم در طول عمرش نماز نخوانده، به دور از هرگونه اندیشه سیاسی، صرفاً به دلیل«بدحجاب» بودن، بازداشت می شود و متاسفانه همین اقدام سلبی، باعث مبدّل شدن وی، به یک عنصر سیاسی ضد نظام، می شود.

البته فراموش نکنیم که نیروی انتظامی هم برای اجرای این طرح، مامور است و جلوگیری از بدحجابی وظیفه ای است که بر عهده شان گذاشته شده است.

ولی واقعیت این است که با برخوردهای پلیسی، هر اندازه هم که نرم و آرام باشد، نمی توان کاری از پیش برد. چون پلیس، ارگان نهی ار منکر است و عنوان پلیس با کلماتی مثل اقتدار، خشونت و جدیّت همراه است و برخی اقدامات سلبی شان، می تواند اثرات بدی بر جامعه بگذارد.

به این نکته هم فکر کنیم!

در جامعه ای که زنان و دختران به دلیل بدحجابی به مقر پلیس منتقل می شوند - جائی که دزدان و قاچاقچیان و خلافکاران بازداشت می شوند - و لو برای چند ساعت و اخذ تعهد و... ؛ این امر در جری شدن این افراد و ایجاد کینه و نفرت، بسیار موثر خواهد بود!! و شاید همین اقدامات، باعث شود که خودمان افرادی را برای دشمنی با نظام بسازیم!!!

اما حل این ماجرا از نگاه مهندسی فرهنگی

پوشش هر فردی، حاکی از باورهای اوست. اگر کسی باور دینی به حجاب داشته باشد، چه در خیابان، چه در مهمانی خانوادگی، چه در ایران، چه در خارج، چه در حضور گشت ارشاد و چه در غیاب آن، حجابش را رعایت می کند و اگر این باور وجود نداشته باشد، نعوذ بالله، خود پیامبر(ص) هم بگوید، کسی گوش نمی کند.

مگر میلیون ها زنی که در رژیم گذشته حجاب کامل داشتند و حتی برای حفظ حجاب شان، مبارزه هم می کردند، با زور و اجبار، چادر و روسری بر سر می کردند؟!

وقتی در جامعه ای، بدحجابی می بینیم، این بد حجابی حاصل عملکرد بد و ناکارآمد خانواده ها، آموزش و پرورش، صدا و سیما، اداره فرهنگ و ارشاد، سازمان تبلیغات و ... است؛ که متاسفانه، همه این کم کاری ها بر دوش نیروی انتظامی می افتد و آنها باید تمام این کم کاری ها را در غالب گشت ارشاد و ... ، جبران کنند!

اگر نهادهای مذهبی، فرهنگی و تبلیغی در نظام اسلامی، نتوانسته اند باورهای دینی را آن گونه که باید و شاید در میان مردم نهادینه کنند، نباید از نیروی انتظامی، خط مقدّم ساخت و آنها را مسئول این منکرات دانست. و آنها هم با عناوینی مثل گشت ارشاد و امربه معروف و ... برخوردهای سلبی انجام دهند.

اگر به راه های پیموده شده در سه دهه گذشته ، نگاهی بیاندازیم و جامعه شناسانه آنها را بررسی کنیم کاملا در می یابیم که بسیاری از روش ها، موفق نبوده است؛ از برخوردهای شدید، ضرب و شتم زنان و دختران بدحجاب گرفته تا تذکّر و اخذ تعهّد و ایجاد محدودیت های اداری و تشویق هایی مانند اهدای چادر و

تنها راه حکومت مکارم اخلاقی، مخصوصاً، حجاب، رسوخ آنها در جان زنان این مرز و بوم است.که نیازمند عزم ملّی در این عرصه است. استراتژی مکارم اخلاقی در وجود افراد، ما را از گشت ارشاد بی نیاز می نماید. مگر نه این است که امر به معروف بر همگان واجب است؟

و نهایتاً بی مناسبت نیست مروری بر آنچه رهبر معظم انقلاب در خصوص زنانی که بدحجاب نامیده می شوند، داشته باشیم که در سفر استانی شان به خراسان شمالی بیان داشتند: او یک نقصی دارد. مگر من نقص ندارم؟ نقص او ظاهر است، نقص‌های این حقیر باطن است؛ نمی‌بینند.

گفتا شیخا هر آنچه گویی هستم

آیا تو چنان که می‌نمایی هستی؟

ما هم یک نقص داریم، او هم یک نقص دارد. با این نگاه و با این روحیه برخورد کنید؛ البته انسان، نهی از منکر هم می‌کند؛ نهی از منکر با زبان خوش، نه با ایجاد نفرت...

  • امیرحسین عبدی
۰۲
دی

Manshur Korosh

چند سال قبل، منشوری با نام منشور کوروش وارد ایران شد، تا ایرانیان بتوانند سنگ نوشته روی آن را بازخوانی کنند بلکه بتوانند به یافته ای جدید برسند(منشوری که قبل ترها، مربوط به ایرانیان بوده است).

و پس از آن بود که عده ای کوروش پرست، نه تنها وصیت نامه ای جعلی منتسب به کوروش نوشتند، بلکه هر روز کتابی درباره کوروش منتشر کردند که تعدادی از آنها از روی یکدیگر کپی شده بودند و موضوع آنها کوروش، زندگی نامه و وصیت نامه اش بود.

جالب است بدانیم که هیچ کدام از این کتاب ها را نه مورخان نوشته بودند و نه باستان شناسان!

این روزها هم، نوشته هائی منتسب به کوروش در صفحات اینترنتی، جزوات، کتیبه ها و کتاب ها نیز ورود پیدا کرده به گونه ای که سال گذشته یکی از انتشارات معروف کشور، اقدام به چاپ وصیت نامه کوروش کرده بود.

با این حال، انتشار این مطالب به حدّی برای مردم جامعه، باور پذیر شده که حتی آنها را در برخی از همایش های رسمی و برنامه های ملّی و مذهبی هم می توان دید.

با هم برخی از متن این وصیت نامه را مرور می کنیم:

"فرزندان من، دوستان من! من اکنون به پایان زندگی نزدیک گشته‌ام. من آن را با نشانه‌های آشکار دریافته‌ام. وقتی درگذشتم، مرا خوشبخت بپندارید و کام من این است که این احساس در کردار و رفتار شما نمایانگر باشد، زیرا من به هنگام کودکی، جوانی و پیری، بخت‌یار بوده‌ام. همیشه نیروی من افزون گشته است، آن چنان که هم امروز نیز احساس نمی‌کنم که از هنگام جوانی ناتوان‌ترم. من دوستان را به خاطر نیکویی‌های خود خوشبخت و دشمنانم را فرمان‌بردار خویش دیده‌ام. زادگاه من بخش کوچکی از آسیا بود. من آنرا اکنون سربلند و بلندپایه باز می‌گذارم. اما از آنجا که از شکست در هراس بودم، خود را از خودپسندی و غرور بر حذر داشتم. حتی در پیروزی های بزرگ خود، پا از اعتدال بیرون ننهادم. در این هنگام که به سرای دیگر می‌گذرم، شما و میهنم را خوشبخت می‌بینم و از این رو می‌خواهم که آیندگان مرا مردی خوشبخت بدانند.... ."

اینها بخشی از وصیت نامه جعلی منتشر شده در پایگاه های اینترنتی است؛ این متون به گفته یکی از باستان شناسان، نه تنها غیرواقعی است بلکه توسط عده ای از افراد کوروش پرست که از تاریخ، فقط نام کوروش را حفظ کرد اند، نوشته شده است.

نکته جالب توجه این ماجرا، ادبیات امروزی به کار رفته در وصیت نامه است که کوروش 2500 سال قبل، با ادبیات سال 1393 صحبت می کند!

یکی از پژوهشگران و باستان شناسان که پژوهش ها و مطالعات زیادی درباره دوره هخامنشیان انجام داده بود می گفت: منابع تاریخی و مکتوب مربوط به دوره هخامنشیان را مطالعه کرده و می داند کدام منابع موثق و قابل استناد هستند. این منابع سنگ نوشته و یا گِل نوشته هایی بوده اند که از دوره هخامنشیان به جا مانده است و چیزی به نام وصیت نامه کوروش نداریم. جالب است که این وصیت نامه ها را به داریوش هم نسبت می دهند. روی آرامگاه داریوش متنی وجود دارد که نمی توان به آن وصیت نامه گفت. این متن بیشتر شبیه به یک گزارش کاری چند زبانه از زندگی اش است تا وصیت نامه!

من با صحت و سقم این ماجرا بحثی ندارم؛ سوالم اینجاست که واقعا به چه چیز این وصیت نامه ها ما دل بسته ایم؟!

واقعا ما اونقدر انسان های پیگیر و حقیقت جوئی هستیم که چند سنگ نوشته 2500 ساله برای ما اهمیت پیدا کرده که به دغدغه ما تبدیل شده که کوروش چی گفته و چی نگفته؟!

اگر واقعا به دنبال حقیقت ها هستیم، وصیت نامه ها و نامه های حضرت علی(ع) به فرزندانش، به مالک اشتر، به فرماندهان و استانداران که هر کدام دریائی ست برای خوشان، را خوانده ایم؟! امامی مظلومی که از او حاجت می طلبیم و در عزایش اشک می ریزیم و مدعی هستیم شیعه او هستیم!

یا جور دیگر بگویم؛ سیصد و چند هزار شهید این مرز و بوم، که وصیت نامه داشتند، واقعا سعی کردیم که دوتایشان را بخوانیم؟!

البته خب عمل به وصیت نامه شهدا، سخت است؛ چون همه شهدا توصیه به حفظ حجاب کردند و نکته موکد قابل توجه همه شان، دفاع از ولایت و امام و رهبری بوده است!

برای ما وصیت نامه ای زیباست که قاب شود و روی سینه دیوار قرار گیرد، نه اینکه سوهان روح ما باشد و با بایدها و نبایدها مخل آسایش ما باشد!

خدایا! تا کی قرار است به دور دست ها خیره شویم و با یک مشت خیال خام، خانه رویایی بسازیم؟

 

  • امیرحسین عبدی
۳۰
آذر

asid

سلام بانو

با توام...

به توئی که فکر می کنی عاملان اسید پاشی، با نیّت "امر به معروف" دست به این کار زدند!!!

خوب گوش کن!

در دین من زن ها از بسیاری کارها، مثل جنگ و کار بیرون از خانه و سختی های اجتماعی و ... معاف شدند! چون خالق شان، آنها را برای ریحانه بودن و مدیریت احساسات و مهربانی آفریده بود.

اگر بین دو کشور اختلافی رخ دهد، جنگجوها، حق تعرض به زنان را ندارند و این است خدای من، که اطاعتش می کنم...

در تاریخ زن های بسیاری را از مسلمانان و غیر مسلمانان، سراغ داریم که قربانی خشونت ها شدند و حتی پیامبر دین من هم، از این قانون مستثنی نبوده و دخترش فاطمه(س) و نوه اش زینب(س) و رقیه(س) و ... از مصادیق آن خشونت ها بوده اند؛ که همه و همه قربانی جماعتی خاص شدند که حرام لقمگی، جز ذات شان بود.

و این قصه تمامی ندارد، تا زمانی که امویان و یزیدیان و ... نفس می کشند!

اما روی سخنم با توست که می گویی این کار، کار بچه بسیجی هاست!

اگر قرار بود بسیجی ها دست به این غلط بزنند که هشت سال سینه خودشان رو جلوی دشمن سپر نمی کردند!

یادت رفته بعد از انقلاب همین جوانان بسیجی بودند که مراقب اذیت کردن حرامیان بودند تا به تو آسیبی نرسد و از جسم و جانشان، برای سلامتی و امنیت تو گذشتند؟

همین شهید خلیلی آخری شان بود...

از بی‌بی‌سی و رادیو فردا و سیا نیوز و دیگر رسانه‌های اجنبی، نه گله‌ای دارم و نه حرفی با آنها دارم! چرا که دروغ گوئی و دشمنی، جزء ذاتشان است!

اما گله از توست؛ که می دانی قضیه چیست، ولی آب به هاون دشمن می ریزی و با او همسو و همفکر می شوی!

این قصه، ته ماجرا نیست و نخواهد بود، فردا سناریوی دیگری در راه است! سناریوئی که تفرقه اندازی مهمترین برنامه اش است، من و تو را به جان هم می اندازد تا بتواند در بین ما، کدخدایی کند.

آیا تو می دانی چند مادر شهید، از آخرین باری که پسرشان را موقع رفتن به جبهه بدرقه کردند و بیست و چند سال خیره به در هستند تا برگردند و تا الان حتی یک تکه از استخوانشان هم برنگشته، در کشور داریم؟ و آن پسران همان هایی اند که برای نسوختن صورت تو، سینه خود را سپر کردند!

قاتلان شهدای هسته ای را یادت هست؟

بسیجی ها بودند؟

آمریکائی ها بودند؟

نه!

خود فروخته گان وطنی بودند که با وعده "ملک ری" به آقایشان عمر بن سعد تاسی کرده بودند و نازنین نخبگان هموطنشان را، به شهادت رساندند.

تو چه می دانی امروز آرمیتا چه می کشد و پسر احمدی روشن چه آینده ای دارد؟

اینکه یه مشت حرام لقمه با پاشیدن اسید، درست در هفته اوّل محرم، که به نام هفته احیای امر به معروف ونهی از منکر نام گذاری شده، دست به چنین عملی بزنند، برای تو مشکوک نیست؟؟

قضاوت با خودت!

فراموش نکن برای ثانیه ثانیه افکارمان مسئولیم...

 

  • امیرحسین عبدی
۲۹
آذر

امام رضا


آن روزها من فقط یک کودک بودم که تو را به خاطر همبازی شدن با کبوترهای بقعه ‏هایت و آب خوردن از سقاخانه ‏ات با کاسه‏ های طلایی‏ اش، دوست می‏ داشتم.

آن‏چه از تو در خاطر کودکانه‏ ام مانده بود، نوازش پرهای رنگی خادمانت بر روی صورتم بود و عطر گلابی که وقت زیارت، لباسم را خوشبو می‏ کرد.

پدر مرا بر روی شانه‏ هایش سوار می‏ کرد تا در میان خیل جمعیتی که گرداگرد ضریح نورانی‏ ات می‏ چرخیدند، دستم به پنجره‏ های ضریحت برسد و بتوانم آن را ببوسم. بعد، پدر گوشه‏ ای می ‏نشست و زیارتنامه می‏ خواند و من بر روی سنگ‏ های مرمر صحن آیینه ‏ات، بازی می‏ کردم.

یک‏بار ضمن بازگشت از زیارت، در حالی که پدر کفش ‏هایم را از کفشداری می‏ گرفت، دستم از میان دست پدر رها شد و جمعیت مرا با خودش برد. هر چه چشم چرخاندم، پدر را ندیدم.

پای برهنه در حیاط شروع به دویدن کردم؛ آن‏قدر سراسیمه که کبوترها و یاکریم‏ هایت را که روی زمین مشغول گندم خوردن بودند، ترساندم و یک دفعه یک دسته کبوتر به هوا پرید! چند بار پدر را صدا زدم، اما وقتی جوابی نشنیدم، کم کم فریادهایم به بغض تبدیل شد و گریه ‏ام گرفت.

ازا ین که گم شده بودم، خیلی ترسیدم؛ با خودم گفتم شاید چون بچه بدی شده‏ ام پدر مرا از یاد برده است.

از خیال این‏که مرا رها کرده باشند و به حال خود گذاشته باشند، گریه ‏ام بیشتر شد.

یک دفعه یاد "بی‏ بی" افتادم که همیشه می‏ گفت: امام هشتم(ع)، غریب نواز است و دعای در راه ماندگان را اجابت می‏ کند.

یاد قصه صیاد و آهو افتادم که بارها "بی‏ بی" برایم تعریف کرده بود و پدر، عکس آن را در اتاق زده بود.

همان جا که ایستاده بودم، رویم را به طرف حرمت چرخاندم و مثل اوقاتی که مادر با تو حرف می‏ زد و دعا می‏ خواند، چشم‏ هایم را بستم و از دلم گذشت: یا امام رضا! اگر کمکم کنی، قول می‏ دهم که دیگر بچه خوبی شوم!

هنوز شیرینی خلوت با تو در دلم بود که جمعیت از هم شکافت و سایه پدرم بر سرم افتاد.

.

.

.

حالا دیگر همه می‏ گویند که من برای خودم کسی شده‏ ام و به قول معروف، سری تو سرها درآورده‏ ام؛

اما هنوز هر وقت کاسه‏ های طلایی سقاخانه‏ ات را می‏ بینم و صدای نقاره‏ خانه‏ ات هنگام اذان در گوشم می‏ پیچد، به یاد آن قولی می‏ افتم که به تو دادم و از خودم خجالت می‏ کشم.

چون این روزها صفا و صمیمیت کودکانه‏ ام را از دست داده ‏ام و از صداقت و معصومیت بچگی‏ هایم دور شده ‏ام و دیگر نمی‏ توانم با آن خلوص و سادگی با تو حرف بزنم.

احساس می‏ کنم مدت‏ هاست که زیر قولم زدم و بچه بدی شده ‏ام!

شاید بهتر باشد یک بار دیگر در حرمت گم شوم...

  • امیرحسین عبدی
۲۸
آذر

روزبهان

نشست صمیمی با دانشجویان دانشگاه روزبهان ساری (مازندران)

 

با موضوع:

دنیای این روزای من...

)استراتژی غرب در مدیریت روابط با مولفه بی حیائی(

سه شنبه 25 آذر ماه 93 ساعت 13

سالن آمفی تئاتر موسسه روزبهان ساری

ساری - کیلومتر یک جاده دریا

دنیای این روزای من

دنیای این روزای من

دنیای این روزای من

دنیای این روزای من

  • امیرحسین عبدی
۳۰
خرداد


اپیزود اوّل

چند سالی است که برخی انقلابیون، برای اثبات خود، به خاطراتشان با حضرت امام(ره) استناد می کنند و رفیق گرمابه و گلستان بودن با حضرت امام(ره) را، دلیل موجّه بودن خود و افکارشان می دانند و صداقتشان را به رخ ملّت می کشند!

خیلی ها هم که در جریان این ماجراها نیستند، متاسفانه به دلیل هم عصر بودن آنان با حضرت امام(ره)، باید بپذیرند هر چه را که آنان در خاطراتشان مستند می کنند!

یکی از این خاطرات، مربوط به اکبر هاشمی رفسنجانی ست؛ که بعد از فتنه سال 88 ، زیاد بر سر ملّت کوبیده شد و هر کسی به هر طرف رفت، با خاطرات وی، مورد مواخذه قرار گرفت؛ و بیچاره ملّت، که فکر می کردند اگر خلاف خاطرات ایشان عمل کنند، ضد خط امام(ره) هستند و این شد که این خاطرات، بعد از سال ها، مجدداً به زیر چاپ رفت و بارها و بارها تجدید چاپ شد تا خیلی ها برای کارهای خود، دلیل محکمه پسندی بیابند و....

 

اپیزود دوّم

در دی ماه گذشته، مستندی به نام "من روحانی هستم" به مناسبت تولد حسن روحانی(رئیس جمهور)، اکران شد؛ و بعد آن اکران، موج حملات به سمت سازندگان این مستند، روانه شد و کار به جائی رسید که دستگاه قضا هم وارد عمل شد؛ که این بهتان ها به حسن روحانی نمی چسبد و کذب محض است! نکته قابل توجه این مستند، استنادش به خاطرات هاشمی بود که عوامل آن، مدعی بودند که آن را بر اساس خاطرات وی نوشته اند!

افزایش اعتراضات از سوی رسانه های اصلاح طلب و حامی دولت، به مستند "من روحانی هستم" از یک سو و رد بخشی از خاطرات هاشمی رفسنجانی در این مستند در خصوص نقش حسن روحانی در ماجرای مک فارلین توسط علی لاریجانی رئیس مجلس شورای اسلامی از سوی دیگر، بادی بود بر آتش این معرکه! و همه را در آمپاس قرار داد!

در خاطرات آقای هاشمی به صراحت، نقش آقای روحانی در ماجرای مک فارلین ذکر شده بود و بر کسانی که این سال ها این خاطرات را سَق زده بودند، واجب الاطاعه بود که این مستند را بپذیرند و حالا که این خاطره برای شان گران تمام شده بود، دیواری کوتاه تر از دیوار عوامل این مستند، پیدا نمی شد و عواملش باید تاوان ساخت این مستند را می دادند که چرا این خاطرات را تصویری نمودند!

دوستان عزیز ایرانی ام! وقتی در جای جای سیاست تان، به خاطرات آقای هاشمی رفسنجانی تمسک می کنید و به آن  تقدّس می بخشید، باید تبعات استناد به آن را هم بپذیرید. که این مستند یکی از آنهاست!

 

شبیه این نوع استنادها قبل ­تر، در ماجرای سقیفه اتفاق افتاده بود؛ عدّه ای، حقیقتی به نام علی(ع) را رها کرده و به خاطراتی از این جنس تمسک کردند، که عده ای در زمان حضور پیامبر(ص) داشتند، و با استناد به آن خاطرات، مومنین را سر در گم نموده و دانشمندی به نام علی(ع) را در کنج خانه گرفتار نمودند و تفکرات غلطی را به نام اسلام شورائی، به خورد جامعه دادند و امروز بعد از 1400 سال از آن ماجرا، ما کسانی را می بینیم که با پرچم لا اله الا الله داعیه حکومت اسلامی دارند (داعش) و سر شیعیان را از بدن جدا می کنند تا به خدا برسند.

مراقب باشیم شبیه آنها نشویم...

 

 

  • امیرحسین عبدی
۱۳
خرداد

دیروز امروز


دیروز:
سال ها قبل، الکساندر دمارانش(جاسوس کهنه کار فرانسوی) برای شاه منحوس پهلوی، جاسوسی می کرد تا بتواند نظام شیعی وآخوندی ایران را به هم ریزد؛ وقتی حضرت امام(ره) در نجف حضور داشتند، نامه ای به سعدون شاکر(رئیس سازمان امنیت عراق) که مسئول حفاظت از حضرت امام(ره) بود، نوشت. بر اساس تحلیل او، حضور حضرت امام(ره) در بخش شیعه نشین عراق خطر بزرگی بر علیه حزب بعث محسوب می گشت و به صدام حسین پیغام داده بود که: هوشیار باش! هیچ چیز خطرناکتر از جنگلی که آتش گرفته باشد نیست؛ خمینی مرزهای فکری را در می نوردد!


امروز:

کوین بَرِت (استاد سابق دانشگاه ویسکانسین آمریکا و سردبیر سایتVeterans Today )، پس از حضور در مراسم سخنرانی مقام معظم رهبری در روز مبعث، در سایت خود، مطلبی را منتشر کرد که بسیار قابل تامل است!!

کوین برت؛ نوشت: "در پنج ثانیه سخنرانی آیتالله خامنه‌ای، حقایق بیشتری از پنج ساعت حرف سیاستمداران غربی وجود دارد."

در مطلب وی که با عنوان "دشمن را بشناسید"، به فرازهای مختلفی از صحبتهای رهبری از جمله استناد به تمسک به تفکر، تلاش برای تفرقه افکنی، نیاز به شناخت دشمنِ حقیقی، ایران هراسی و شیعه هراسی و غیرقابل توقف بودنِ بیداری اسلامی اشاره شده است.

پورتر میافزاید که سالها بوده که شخصاً در یک سخنرانی سیاسی شرکت نکرده بود ولی میتواند بگوید: "در پنج ثانیه سخنرانی آیتالله خامنه‌ای، حقایق بیشتری از پنج ساعت حرف سیاستمداران غربی وجود دارد. روشن است رهبر معظم ایران یک انسان راستین است که حقیقتاً دغدغه نسبت به حقیقت و عدالت دارند."

وی دلیل تلاش "رسانههای جمعی که تحت تسلط صهیونیسم هستند" برای ایجاد نفرت نسبت به ایران، را این مساله می داند که رهبران ارشد آن برعکس رهبران غرب انسانهای معنوی هستند که تسلیم شدنی نیستند.

بعد از تطبیق این دو تفکر دیروز و امروز، نباید فردای مان را محل آزمون و خطا قرار دهیم و مثل برخی خود فروخته ها، به شورائی شدن رهبری که امروز زمزمه برخی سیاستمداران است، فکر کنیم!

هموطن ایرانی باید درک کند که حکومت حکیمانه اسلامی بعد از 1400 سال غربت، توسط یک روحانی ایرانی با کلیدواژه "ولایت فقیه" رقم خورده است و امروز، تنها راه نجات از طاغوت، همین اعتقاد راسخ است.

برای برخی ها، گفتمان داخلی اثری ندارد. شاید نظرات روشنفکران غربی ها چاره ساز افتد...

با ذکر این نکات، به یاد یک شعر حافظ افتادم:

سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد

وآنچه خود داشت زبیگانه تمنی می کرد

 


  • امیرحسین عبدی